نسیم حیات
نسیم حیات

نسیم حیات

نماز جماعت

نماز جماعت، پاداش بسیار، برکات فراوان، فواید فردی و آثار اجتماعی بسیاری دارد.

ثواب نماز جماعت

در روایتی وارد شده است که اگر یک نفر به امام جماعت اقتدا کند هر رکعت از نماز آنان ثواب صد و پنجاه نماز دارد، و اگر دو نفر اقتدا کنند، هر رکعتی ثواب ششصد نماز دارد و هر چه بیشتر شوند ثواب نمازشان بیشتر می شود تا به ده نفر برسند و عده آنان که از ده گذشت، اگر تمام آسمانها کاغذ و دریاها مرکب و درختها قلم و جن و انس و ملائکه نویسنده شوند، نمی توانند ثواب یک رکعت آن را بنویسند».[1]

مستحب است که نمازهای واجب خصوصاً نمازهای شبانه روزی به جماعت خوانده شود و در نماز صبح و مغرب و عشاء، خصوصا برای همسایه مسجد و کسی که صدای اذان مسجد را می شنود بیشتر سفارش شده است.[2]

مستحب است انسان صبر کند که نماز را به جماعت بخواند و نماز جماعت از نماز اول وقت که فرادی، یعنی تنها خوانده شود بهتر است، و نیز نماز جماعتی را که مختصر بخوانند، از نماز فرادی که آن را طول بدهند بهتر می باشد.[3]

وقتی که جماعت برپا می شود، مستحب است کسی که نمازش را فرادی خوانده، دوباره با جماعت بخواند و اگر بعد بفهمد که نماز اول باطل بوده، نماز دوم او کافی است.[4]

در زمان پیامبر ـ صلّی الله علیه و آله ـ هر گاه افراد نماز جماعت کم می شدند آن حضرت به جستجوی افراد می پرداخت و می فرمود: «شرکت در نماز صبح و عشاء بر منافقان از هر چیز سنگین تر است».[5]

و در حدیث آمده: «هر که نماز جماعت را دوست بدارد، خداوند و فرشتگان او را دوست می دارند».[6]

--------------------------------------------------------------------------------

[1] . توضیح المسائل، م 1400.

[2] . توضیح المسائل، م 1396.

[3] . توضیح المسائل، م 1402.

[4] . توضیح المسائل، م 1403.

[5] . کنز العمال، ج 8، ص 256 (نقل از پرتوی از اسرار نماز).

[6] . مستدرک الوسائل، ج 1، ص 487، رساله حضرت امام، م 1400. 

تاثیر نماز بر بیماری های پوستی

در مطالب قبلی، پس از بحث کوتاه پیرامون برخی فواید پزشکی اوقات نماز، به مقدمات نماز و طهارت نمازگزار توجه کردیم و برخی فایده های طبی مترتب بر آن را به اختصار اشاره نمودیم. از جمله پیرامون اهمیت نظافت دست و صورت که بر اثر نماز به انسان هدیه می گردد سخن گفتیم . اما در ادامه وضو ، فرمان الهی بر مسح سر و پا قرار گرفته است .(1)

هر چند می توان در بعد نمادین و از دیدگاه زیبایی شناسی ، مسح سر و پا در پایان وضو را سمبلی جسم ، از سر تا پا و از فرق تا قدم به حساب آورد و به عنوان عاملی در یاد آوری پیوسته مسلمانان مبنی بر نظافت تمام بدن تلقی کرد، اما در باره بیماری ها نیز می توان به نکاتی چند توجه نمود .

پاها و سر انسان بر خلاف دست و صورت، از اعضایی هستند که در بخش قابل توجهی از شبانه روز پوشیده هستند، تا حدی که حتی خود نیز معمولا توجه کمی به آنها دارند .(2)
اما امروزه دانش بشر، گروهی از بیماری ها را می شناسد که شروع تظاهرات این بیماری ها از پوست سر و پاهاست، به عنوان مثال برخی بیماری های قارچی پوست از حد فاصل میان شست و دیگر انگشتان پا آغاز می گردد که اتفاقا درست محل این ناحیه، مسح واجب دارد و به همین ترتیب مسح سر نیز می تواند توجه انسان را به آلودگی یا ضایعه عفونی در مو و پوست سر توجه دهد و در نتیجه انسان را برای رفع آن به اقدام وادارد.

در ضمن وجوب مسح سر و پا فرصتی است برای برداشته شدن پوشش پا و سر و در معرض هوا و اکسیژن قرار گرفتن این اعضاء که علاوه بر شادابی پوست، به نوبه خود مانع رشد ارگانیزم های بی هوازی در منافذ پوست خواهد شد.

البته لازم به توجه است که بسیاری از بیماری های پوست (به ویژه عفونت ها) بوسیله غسل های متعدد اعم از واجب و مستحب که شخص نمازگزار در طول زندگی خود به جا می آورد، قابل پیشگیری هستند که برای پرهیز از اطاله کلام تنها به همین اشاره بسنده می کنیم.

پی نوشت:

1. آیه شریفه 6 سوره مبارکه مائده

2. پوشش پا به صورت جوراب و کفش امروزه در اکثر فرهنگ ها متداول شده است و پوشش سر به صورت های مختلف از چادر و عمامه گرفته تا کلاه و روسری از دیر باز معمول بوده است.

منبع:
40 نکته پزشکی پیرامون نماز

نماز و یافتن هویت انسانی خویش

مقالهء«نقش نماز در هویّت‏ یابی انسان مسلمان»تنها،تلاشی‏ اندک است تا به تبیین این نکته پرداخته شود که بی‏هویّتی چیست؟ به تعبیری دیگر،مسخ و از خود بیگانگی چیست؟آیا تنها انسان‏ است که مسخ و بی‏هویّت می‏شود یا دیگر موجودات نیز به‏ بی‏هویّتی دچار می‏شوند؟کدام عوامل در بی‏هویّتی و مسخ انسان‏ نقش دارند؟آیا انسانی که با یک چیز،از خود بیگانه و یا بی‏هویّت‏ می‏شود،ارزشمندتر است یا آن چیز که انسان را بی‏هویت‏ می‏کند؟
همچنین در ادامهء مقاله به بررسی این نکته پرداخته می‏شود که چرا اگر انسان چیزی را به جای خود پنداشت،به مسخ کشیده‏ می‏شود؟آفتی بزرگ برای شخصیت انسان.نیز آیا انسان این‏ توانایی را دارد که در مقابل عوامل مسخ‏کننده،از شخصیت اصیل‏ خود دفاع کند،اگر بتواند؛آن«توانستن»چگونه و با چه وسیله‏ای‏ است؟
نماز با ویژگی‏های منحصر به فرد خود و با توانایی‏های‏ بالقوه‏اش و با حقیقت متحول و پویایش پاسخی برای این«چگونه» توانستن‏هاست.

بی‏ هویّتی چیست؟
در میان همهء موجودات انسان یگانه موجودی است که به وجود خویش آگاهی دارد و به مفهوم«خود»از میان مفهوم«دیگری‏ها» پی می‏برد و آن را احساس می‏کند.اما گاهی انسان در شرایطی‏ قرار می‏گیرد که در آن شرایط،عقل و احساس و شخصیّت و هویت و حقیقت انسانی خویش را از یاد می‏برد و خود را در بین‏ موجودات و اشیای دیگر گم می‏کند و دیگری را به جای«خود»، خود می‏پندارد.به این خودپنداری که معلول رسوخ و حلول دیگری‏ در شخصیت آدمی است،بی‏هویّتی و یا از خودبیگانگی و یا مسخ‏ گفته می‏شود.[1]
اما امروزه عوامل مختلفی را می‏توان نام برد که باعث‏ می‏شوند،انسان خود را گم کند و حقیقت خویش را در چهرهء آن‏ عوامل بیابد و احساس کند.اریک فروم می‏گوید«انسان از خودبیگانه و مسخ شده موجودی است که اموری چون شهوت و قدرت و مقام او را بندهء خود ساخته‏اند.انسان مسخ شده فردی‏ است که خود را حامل فعال نیروها و موهبت‏های خود نمی‏داند، بلکه شی‏ای بی‏نوا تلقی می‏کند که به قدرت‏های خارج از خود، که جوهر هستی خویش را بدان‏ها تفویض کرده است،متکی و وابسته است.[2]»
مارکس نیز عامل مسخ انسان را در روند تکاملی تاریخ،ابزار و شیوهء کار و تولید دانسته است و می‏گوید:«در حرف و صنایع‏ دستی،کارگر،ابزار را به کار می‏گیرد؛در آن‏جا او منشأ و مصدر حرکت‏ ابزارهای کار است.این‏جا حرکت ماشین‏هاست که او را وادار به‏ تبعیت می‏سازد.»[3]هربرت مارکوزه هم معتقد است که درنظام‏ اجتماعی امروز،انسان که موجودی چندبعدی است،همهء ابعادش نفی می‏شود و تنها یک بعد خشک منطقی برای او باقی‏ می‏ماند و انسان به صورت یک موجود یک بعدی مسخ می‏شود. به‏هرحال،می‏توانیم به جای خوک و سگ و جن مسخ کنندهء دیروزی از عوامل مسخ کنندهء امروزی چون سیاست و نظام حاکم‏ و ابزار کار و عقاید و افکار و سرمایه و نظام اجتماعی و شکل‏ تجمل و مصرف‏پرستی زندگی فعلی و حتی پیوندهای غیرطبیعی‏ نام ببریم.
انسان به علت داشتن نیرو و توان با عظمت و شگرف می‏تواند سایر پدیده‏های بیرونی را به احاطهء خویش درآورد؛هیچ‏گاه این‏ پدیده‏ها امکان برتری و شرافت بر انسان نخواهند داشت؛زیرا آن‏ها ارزششان نسبت به انسان کم و پایین است و زمانی هم که‏ انسانی اظهار می‏کند که تحت سلطهء پدیده‏ای قرار گرفته و عظمت‏ آن پدیده بر او چیره شده است،در واقع آن انسان به نوعی به تعطیل‏ قوا و خودباختگی دچار شده است.یعنی عظمت و توانمندی‏ وجود خود را در زیر درخشش عظمت آن پدیده از یاد برده و به‏ فراموشی سپرده است.به تعبیر اقبال«...هنگامی که آدمی‏ مجذوب نیروهایی می‏شود که وی را احاطه کرده‏اند،قدرت آن را دارد که به این نیروها شکل دهد و آن‏ها را رهبری کند.هر وقت که آن نیروها سدّ راه وی می‏شوند،قابلیت آن را دارد که جهان‏ وسیع‏تری در ژرفای وجود درونی خویش بسازد و در این جهان‏ سرچشمه‏های شادی و الهام بی‏پایان را کشف کند.سرنوشتی‏ سخت و وجودی همچون برگ گل ظریف و زودشکن دارد؛ولی‏ هیچ شکلی از واقعت به اندازهء نفس آدمی نیرومند و الهام‏بخش‏ و زیبا نیست؛و چنان است که به تعبیر قرآن آدمی در صمیم وجود خویش،فعالیتی خلاق و روحی تصاعد طلب است که در سیر به‏ طرف بالا از یک حالت وجود تعالی پیدا می‏کند و به حالتی دیگر می‏رسد:«سوگند به سرخی آسمان پس از غروب و به شب و به‏ آن‏چه شب فرا می‏گیرد و به ماه در آن هنگام که تمام می‏شود،که از حالتی به حالی دیگر سوار خواهید شد.»
قرآن سورهء انشقاق 19-17 قسمت آدمی این است که در ژرف‏ترین بلند پروازی‏های‏ جهان اطراف خویش شرکت جوید و به سرنوشت خویش ونیز به‏ سرنوشت طبیعت شکل دهد واین کار را گاه با همساز کردن خود با نیروی‏های طبیعت و گاه ازطریق به کار انداختن همهء نیرومندی‏ خویش برای به قالب ریختن طبیعت بنابر هدف و غرضی که خود دارد به انجام برساند.در این فرآیند تغیر تدریجی،خدا،یار و مددکار آدمی خواهد بود،به شرط این‏که از جانب خود او اقدامی‏ بشود.«...خدا اوضاع و احوال مردمی را تغییر نمی‏دهد مگر آن‏گاه‏ که خود ایشان آن‏چه را که در خود دارند تغییر داده باشند.» قرآن رعد 11
اگر از طرف انسان اقدام نشود و ثروت درونی خویش را آشکار نسازد و فشار رو به داخلی را که زندگی درحال پیشرفت وارد می‏آورد،احساس نکند آن‏گاه روحی که در درون اوست چون‏ سنگ سخت می‏شود و خود به صورت مادهء بی‏جانی در می‏آید. ولی زندگی او و حرکت رو به پیش نفس او وابسته به این است که با واقعیتی که روبه‏روی اوست ارتباط برقرار سازد.آن‏چه این ارتباط را برقرار می‏کند،معرفت است و معرفت همان ادراک حسی است‏ که به وسیلهء فهم حالت کمال و پختگی پیدا کرده باشد.»[4]
امّا پدیده‏های داخل وجود انسان،این‏ها مخلوق و فعل خود انسان هستند نسبتشان به انسان،نسبت عموم و خصوص مطلق‏ است؛یعنی در داخل دایرهء وجود انسان است که آن‏ها هم وجود و هستی می‏یابند و اگر انسان نباشد،آن‏ها نیز هستی نخواهند داشت.چونان سایه‏ای هستند که هر حرکت و نمایششان از طرف‏ خود و قائم به خود نیست بلکه از طرف عامل دیگر و قائم به دیگر است و اگر او نباشد این‏ها هم نخواهند بود.
بنابراین واضح است که آن‏ها جزو انسان و فعل انسان هستند و هرگز قابلیت و شایستگی آن را ندارند که کلیّت انسان را به احاطهء خود درآورند یا محیط و مسلّط بر او شوند.برای مثال قوهء تخیّل‏ انسان گرچه با عظمت و عجیب است و به آفرینش صدها موضوع‏ جالب و زیبا دست می‏زند اما با این حال،وابسته به وجود انسان‏ است و اگر انسان نباشد،دیگر قوهء تخیّل با شاهکارهایش هم در کار نخواهد بود.

آفت مسخ شدی
با توجه به مطالب گفته شده تا حدودی روشن شد که عظمت‏ انسان از دیگر موجودات بیش‏تر است.حال باید دید که در مسخ‏ شدن انسان چه طور می‏شود که انسان عظمت خویش را از یاد می‏برد و موجودات و اشیای کم‏ارزش را به جای خود،خودحقیقی‏ می‏پندارد و خود را قربانی چیزی می‏کند که از او به مراتب‏ کم‏ارزش‏تر و پست‏تر است؟
پاسخ این سؤال را توجه به دو نکته اساسی روشن می‏کند، یکی این‏که:انسان موجودی است که ابعاد مختلفی را داراست و می‏تواند در همهء آن ابعاد و یا در چند بعد از آن ابعاد،به فعالیت و تلاش بپردازد.مثلا انسان مبارز هم می‏تواند بجنگد و هم می‏تواند به کودک یتیمی مهر بورزد،یا انسانی هم می‏تواند همچون حکیمی‏ اندیشه کند و هم چون عارفی عشق بورزد و در عین حال چونان‏ کارگری،کار و تلاش کند.چندبعدی بودن انسان لازمه‏اش این‏ است که چندین زمینه برای فعالیّت و تلاش او وجود داشته باشد تا او بتواند در آن زمینه‏ها فعالیت کند.هرگاه زمینه‏ای وجود ننداشته‏ باشد،فعالیت و کار هم وجود نخواهد داشت.اگر آب رودخانه‏ یا استخری وجود نداشته باشد،ما هرچه قدر هم که شناگر قابلی‏ باشیم،نمی‏توانیم شنا کنیم.بنابراین هر قدر که زمینه‏ها بسیار و متنوع باشد،به همان میزان دامنهء فعالیت و تلاش آدمی نیز وسیع‏تر خواهد بود و برعکس،هرچه از زمینه‏ها کم و یا حذف شود،دامنهء فعالیت آدمی نیز تنگ‏تر و کوتاه‏تر می‏شود.
دیگر اینکه:قاعده براین است که چیز بزرگ‏تر بر چیز کوچک‏تر از خویش شامل و محاط است.فرضا دایره‏ای که‏ قطرش 2 سانتی‏متر است،داخل دایره‏ای قرار می‏گیرد که قطرش‏ 4 سانتی‏متر است و هیچ گاه عکس این مطلب،واقع نمی‏شود که دایره کوچک محاط بر دایرهء بزرگ‏تر از خود بشود.
حال،باتوجه به این دو نکته،آفت حال مسخ،به عنوان‏ عامل محدودکنندهء دامنهء فعالیت انسان و حذف‏کننده زمینه‏های‏ رشد و همچنین کوچک‏کنندهء شخصیت بزرگ انسان نسبت به‏ موجودات دیگر،بهتر قابل درک است.زیرا پدیدهء مسخ زمینه‏های‏ فعالیت انسان را محدود به زمینه‏ای خاص می‏کند و هرگونه فعالیت‏ و چون و چرایی را در خارج از این زمینه‏ها به رسمیّت نمی‏شناسد.
چنان آن زمینه را برای انسان حساس‏تر و مهم‏تر جلوه‏گر می‏کند که انسان موجودیّتش را تنها زمانی درک می‏کند که در آن زمینه‏ حضور دارد و یا با آن زمینه در ارتباط و تماس است.
این حضور داشتن و یا در ارتباط بودن،انسان را از فعالیت‏ و کار در زمینه‏های دیگر باز می‏دارد و انسان را موجودی تک‏بعدی‏ بار می‏آورد[5]،این آفتی برای انسان است،زیرا انسان با این‏که‏ ابعاد مختلفی دارد،در این حالت تبدیل به چراغ قوهّ‏ای می‏شود که نور می‏پاشد و روشن می‏کند اما تنها در یک جهت،و جهات‏ دیگرش همچنان تاریک می‏ماند.درحالی‏که انسان خورشیدی‏ است که باید به تمام جهات نور بپاشد و همهء جهاتش را نورانی و روشن کند.
مسخ،آفت دیگری که برای شخصیت انسان دارد،این است‏ که اشیا و پدیده‏های کوچک و پست را بر انسان برتری می‏دهد و انسان را قربانی چیزی می‏کند که خود انسان از آن،به مراتب‏ باارزش‏تر است.یعنی انسان تنها موجودی است که مدرک است‏ و در برخورد با اشیای دور و برش آن اشیا را ادراک می‏کند و به‏ آن‏ها صورت‏های مفهومی می‏بخشد و آن‏ها را به احاطهء خویش‏ در می‏آورد.به فرض وقتی انسان با یک دستگاه سواری برخورد می‏کند،این اوست که از ماشین مفاهیمی چون:وسیلهء برنده، سرعت بیش‏تر،ساخته شده از آهن،تشکیل یافته از اجزایی چون‏ فرمان،دنده،موتور و...می‏سازد و ماشین را با تمام حیثیت و ماهیّتش درک می‏کند.درحالی‏که ماشین نسبت به فرد مقابلش‏ هیچ گونه ادراک و تصوری ندارد و نمی‏تواند فرد مقابل را احاطهء خویش درآورد و محیط بر او شود.

راه نجات از مسخ گشتن
با نگاهی به تاریخ بشر می‏بینیم که انسان از روزگار آغازین زندگی خویش،این حقیقت را از روی فطرت و شعور ذاتی خویش دریافته بود که با این‏که موجودی قدرتمند و تواناست ولی،او نیز همانند دیگر موجودات،موجودی‏ «خلق شده»و«آفریده»ای بیش نیست.به اصطلاح‏ فلاسفه،موجودی«ممکن الوجود»است که در هستی و وجودش و همچنین در بقایش نیازمند به غیر است. هستی خویش را از موجودی دیگر گرفته است؛آن موجود مافوق او چیست و چگونه است؟این موجود همیشه‏ انسان را بر آن داشته است که دریافتن و شناختن و رسیدن به آن کوشش و تلاش کند.ازاین‏رو انسان در این جستجو و یافتن،زمانی آن موجود مافق خویش‏ را به دلیل ناآگاهی و جهل انسانی،در چهرهء مظاهر طبیت چون خورشید و ماه و ستاره و رعد و برق و زلزله دیده است‏ و یا زمانی در چهرهء حیواناتی چون گاو و عقاب شناخته است. زمانی هم مجسمه و بت‏هایی را از سنگ و چوب و فلز ساخته‏ است و آن‏ها را موجودی مافوق خویش می‏پندارد و به پرستش‏ آن‏ها مشغول می‏شد.با گذشت زمان به این آگاهی و شعور رسیده است که این‏ها همگی پدیده‏های بی‏جان و سوت کوری‏ هستند که معنا و مفهومشان را از انسان می‏گیرند و در زیر چتر وجود انسان،هستی و وجود می‏یابند و اگر انسان نباشد،از آن‏ها نیز هیچ معنا و مقصود و هدفی نیز متصوّر نخواهد بود.
ازاین‏رو زمانی عقل خویش و زمانی دیگر عقیدهء خویش و گاهی هم توهّمات خویش را جانشین آن عامل قدرتمند قرار می‏داد و از آن‏ها راه نجات را می‏جست.به عنوان نمونه می‏توان به عقاید مارکس و اردیک فروم اشاره کرد.مارکس معتقد است که شرایط اجتماعی و نیروهای مادی حاکم بر جامعه چون دولت و مالکیت‏ و سرمایه علت اصلی مسخ و یا الینه شدن انسان می‏باشند و انسان‏ تنها با کار و فعالیّت آگاهانه‏اش(نه همچون کار ناآگاهانه در نظام‏ سرمایه‏داری)در طبیعت می‏تواند آن را تغییر دهد و با تغییر و دگرگون کردن آن،خود را نیز تام و تمام جلوه‏گر کند و از مسخ و الینه شدن رهایی یابد.اریک فروم راه نجات از مسخ را «خودانگیختگی»می‏داند.
*گاهی انسان در شرایطی قرار می‏گیرد که در آن شرایط،عقل و احساس و شخصیت و هویت و حقیقت انسانی خویش را از یلد می‏برد و خود را در بین موجودات و اشیای دیگر گم می‏کند و دیگری را به جای«خود»،خود می‏پندارد.به این خود پنداری که‏ معلول رسوخ و حلول دیگری در شخصیت آدمی‏ است،بی‏هویتی و یا از خود بیگانگی و یا مسخ گفته‏ می‏شود.
*دین و نماز به عنوان مظهر تمام عیار حقیقت‏ دینی و بندگی خدا،عاملی برای بازیافتن هویت و حقیقت انسان و رهسپاری به سوی کانون متعالی‏ هستی است.
به نظر وی خودانگیختگی یعنی از قوه به فعل درآوردن نفس.یعنی‏ تمامی ابعاد شخصیت انسان چون عشق و محبت و مسؤولیت و دلسوزی و شور و امید و...باهم رشد و وحدت پیدا کنند و به‏ تعالی برسند.
اما گذشت روزگار ثابت کرد که همهء این مظاهر،چه‏ موجودات بیرون از وجود انسان و چه درون انسان،همگی آفریده‏ و مخلوق و پدیده هستند؛که از نیرویی عظیم و قدرتمند فرمان‏ می‏گیرند و تحت اراده‏ای توانا و قدرتمند قرار گرفته‏اند،هرگز نمی‏توانند برای انسان جانشین آن عامل مافوق خویش شوند و به‏ زندگی انسان معنا و مفهوم بخشند؛حتی نمی‏توانند راه شناخت‏ و یافتن آن موجود مافوق انسان را برای او بازگو کنند.این است‏ که برای انسان همیشه این سؤال مطرح بوده است که پس،آنموجود توانا و قدرتمند مافوق او چیست؟چگونه و از چه راه و وسیله‏ای‏ می‏توان به او پی برد و رسید؟آیا رسیدن به او مرتبه‏ای از تکامل‏ برای انسان است و یا نه،رسیدن به او شکل دیگری از مسخ است‏ که برای زندگی او آفت و تباهی دارد؟

دین
جواب این سؤال را تنها دین می‏دهد،زیرا دین زاییده فکر و تخیّل بشر نیست.بلکه باارزش‏ترین و گرانقدرترین هدیه‏ای‏ است که از فراسوی عقل و فکر بشر به انسان ارزانی شده است تا او از این طریق به کرامت و بزرگواری خویش در میان دیگر موجودات آگاه شود.
چیست دین؟برخاستن از روی خاک! تا که آگه گردد از خود جان پاک
(اقبال لاهوری)
و به یاد بیاورید که او دارای گذشته‏ای پاک و عالی است و در آن روز که خداوند گل او را می‏سرشت و از روح خویش در او می‏دمید،همهء فرشیان و عرشیان غبطه خور مقام و منزلت او بودند و بر خداوند اعتراض و گستاخی می‏کردند؛یعنی که این ضعیف‏ و ناتوان،لایق و شایستهء آن همه پاداش و ارجمندی و شایستگی‏ و نعمت و منزلت نیست.دین می‏خواهد آن زمانی را به یاد انسان‏ بیاورد که خدا تنها و ناشناخته بود و هیچ موجودی شایستهء یافتن و شناختن و عشق ورزیدن و دوست داشتن او نبود؛این،تنها انسان‏ بود که به دوش ناتوان خویش،بار سنگین و طاقت فرسایی را کشید تا آیینه‏ای برای خدا شود؛تا خداوند چهرهء خویش را در آن نظاره‏ کند.
دین است که به انسان می‏آموزاند که او موجودی متفاوت از دیگر موجودات است و برای هدفی بزرگ و عظیم آفریده شده‏ است.حامل ارزش‏ها و صفات و ویژگی‏های خداوندی است. جانشین و امانتدار خداست.صاحب نفخه و روح خداست. همدم و همراز خداست.هم پیمان و عهد و سوگند خداست. بنابرین نباید این انسان،این‏جانشین و این نمایندهء او در زمین، خود و ارزش‏ها و کرامت‏های خداوندی را در پای چیزهایی قربانی‏ کند که آن‏ها را خداوند برای انسان ساخته و پرداخته است و همهء آن‏ها با تمام عظمت و هیبت و شکوهشان تنها مقدمه و زمینه‏ای‏ هستند برای آفرینش انسان.
آری،دین است که به انسان یاد می‏دهد،چگونه عشق بورزد و چگونه اندیشه کند و چگونه ببیند و بشنود و بگوید.چگونه از خود در سرزمین«غدیرها»به تعبیر بودا جزیره‏ای بسازد و از گندیده‏ شدن رهایی یابد.چگونه همچون خدای افسانه‏ای یونان پرومته‏ آتش خدایی را از دستان اهریمنان و غولان بر باید و شبستان سرد و یخ بستهء تاریک و خاموش خویش را گرم و روشن کند.چگونه‏ به«بودن»خویش در جهت«شدنی»عمیق و والا،معنا و مفهوم‏ بخشد.چگونه حقیقت و شخصیت و اصالت خویش را در مواجههء با دیگر پدیده‏ها و چیزها حفظ کند و نبازد و مسخ آن‏ها نشود.
این همه یادآوری و یاد دادن،آشنا کردن،آموختن،تعلیم‏ دادن،معنا دادن،راه نمودن و روشن کردن،کاری است سخت‏ بزرگ و حساس،که تنها از عهدهء دین می‏آید؛زیرا پای همهء علوم و معارف و عقول بشری در این مرتبه لنگ می‏شود و از حرکت‏ می‏ایستد.در این مرتبه چه زیبا و حیرت‏آور است آن جایی که‏ می‏بینیم دین همهء گفتنی‏ها و نگفتنی‏هایش را و همهء هستی و فلسفه‏اش را در عباراتی کوتاه و مختصر،روشن و صریح،بدون‏ هیچ تقیّد و تصنّع و تکلفّی و بدون هیچ نوع تأویل و اشاره‏ای و بدون هیچ واسطه و غیری در یک برنامهء عام و قابل فهم و روزمره‏ و همیشگی گنجانیده و آن را خیمه و ستون دین نام نهاد و به بشر ارزانی داشته است.این کاری است که هیچ دین و مکتبی نتوانسته‏ است،مانند دین اسلام آن‏را به نحو عالی و عمیق انجام دهد.

نماز
با نگاهی دقیق به مفهوم نماز می‏بینیم که از آن تعبیراتی[‏6]شده‏ است،که هرکدام از آن تعبیرات،بعدی از ابعاد آن را بیان کرده‏اند که شامل همهء جهات و ابعاد و حقایق نماز باشد.دلیل این مسأله‏ آن است که ماهیّت و حقیقت نماز،اولا،دارای ابعاد و اعماق‏ بیشماری است.بنابرین عقل و اندیشه نمی‏تواند که به همهء آن‏ حقایق و ماهیّات دسترسی پیدا کند و آن‏ها را در تعریفی بگنجاند که دارای حد و رسم منطقی باشد و از این طریق قابل فهم و قابل انتقال به دیگری باشد.
ثانیا،نماز دارای حقیقتی ساکن و ایستا نیست که بتوان آن را اندازه‏گیری و محاسبه کرد؛بلکه دارای حقیقتی تحول‏پذیر است؛ بدین معنی که حقیقت آن در صورت ابتدایی ممکن است کامل‏ برای فرد نمایان نشود و در مراحل بعدی‏اش فرد با صورت کامل‏ آن دیدار کند.ازاین‏رو ما میتوانیم،حقیقت نماز را به مانند طومار درهم پیچیده شده‏ای فرض کنیم که حقایق خویش را در باز شدن لایه‏هایش به ما نشان خواهد داد.بنابراین ممکن است فردی‏ موفق شود تنها لایهء اول حقیقت آن را ببیند فکر کند که به کل‏ حقیقت دست یافته است و دیگری از حقیقت لایهء اولی بگذرد و به حقیقت لایهء بعدی دست بیابد و در آن‏جا متوقف شود.باز ممکن است،فرد دیگری از این حقایق بگذرد و به حقایق بعدی‏ دست بیابد که تصور و درک آن حقایق برای افراد مراتب پایینی‏ مشکل باشد.
نقل عباراتی از کتاب«سر الصلوة»دربارهء بیان اسرار نیّت نماز، دربارهء روشن شدن مطالب گفته شده،به ما کمک می‏کند.«... در اسرار نیّت است و آن پیش عامه،عزم بر اطاعت است خوفا یا طمعا.و در نزد اهل معرفت،عزم بر اطاعت است هیبتا و تعظیما.و در نزد اهل جذبه و محبت،عزم بر اطاعت شوقا و حبا.و در نزد اولیاء علهم السلام عزم بر اطاعت است طبعا و عزیزتا بعد از مشاهدهء جمال محبوب استقلالا و ذاتا و فنای در جناب ربوبیّت ذاتا و صفة و فعلا»[7]بنابرین،می‏توانیم تصور کنیم که نماز در عین یکنواختی و تکراری و روزمره بودنش،دارای حقیقتی پویاست.نمازگزار باید سعی کند که خود را در مسیر پویایی نماز قرار دهد و بداند که اگر نماز دیروزش با نماز امروزش یکسان باشد،همانا نماز او ارزشی‏ ندارد.حدیثی از پیامبر(ص)است که بیانگر همین پویایی نماز است؛به این معنی که فردی از دریافت و درک ماهیّت آن مرحوم‏ است و فرد دیگر نسبت بدان آگاه است،درحالی‏که این‏ها در به‏ جا آوردن ظاهر و صورت نماز اختلافی ندارند.حدیث این‏ است.«همانا دو نفر از امت من می‏ایستند به نماز و رکوع و سجودشان یکی است و حال آن‏که‏[فاصله‏]بین نماز آن‏ها مثل‏ [فاصله‏]بین زمین و آسمان است.»[8]در این باره عبارتی را از علامه اقبال بخواهیم که به نحوی‏ جالب،این موضوع را بیان می‏کند.«...نماز در اسلام به منزلهء گریز انسان است از ماشینیسم و یکنواختی زندگی به فضای آزاد و روحانی؛تنها راه نجات برای انسان عصر بمب اتم و موشک‏های بین قاره‏ای،روی آوردن به تجربهء وجودی و ایجاد بعد ارفانی است وگرنه وجود تمدن و فرهنگ و خود هستی انسان‏ محکوم به انقراض است.نماز،عقب‏نشینی سپاه به سوی مرکز فرماندهی،برای گرفتن دستورات و نیروها است.در اسلام نماز و عبادات وسیلهء به دست آوردن تجربهء ژرف عرفانی هستند.در نماز،انسان احساس می‏کند که به درگاه دوست خود رسیده است‏ و در حضور اوست.نماز بهترین نمونهء خلوت و جلوت و یا جذب‏ و دفع«سیستول»و«دیاستول»نیز هست.وقتی که انسان از عمق‏ این احساس و تجربه بیرون می‏آید،آن‏چنان از قوّت و عمل و تحرّک و پویایی و زایایی سرشار است که در صدد دگرگون ساختن‏ جامعه و جهت بخشی تاریخ،برمی‏آید.»[9]و به این ترتیب است که دین و نماز به عنوان مظهر تمام عیار حقیقت دینی و بندگی خدا،عاملی برای بازیافتن هویت و حقیقت انسان و رهسپاری به سوی کانون متعال هستی است.

پی نوشت

(1).در«لغت نامهء دهخدا»مسخ چنین آمده است:تبدیل صورت یافتن از صورتی‏ به صورت دیگر درآمدن.در«منتهی الادب»نیز زشت و صورت برگردانیدن معنی‏ شده است و در«ناظم الاطبا»به تبدیل شکل داده شده به بدتر شکلی معنی شده‏ است،در«کشاف»اصطلاحات فنون چنین معنی شده است که مسخ در اصطلاح حکما«انتقال نفس ناطقه است از بدن آدمی به بدن حیوان دیگری که‏ در پاره‏ای از اوصاف با آدمی متناسب باشد؛مانند بدن شیر برای پردل و بدن‏ خرگوش برای کم‏دل و آن از اقسام تناسخ است.»

(2).جامعه سالم.اریک فروم.ترجمهء اکبر تبریزی.ص 134.

(3).سیمای انسان راستین.اریک فروم.ترجمهء مجید کشاورز.ص 65.

(4).احیای فکر دینی در اسلام،علامه اقبال لاهوری.مترجم:احمد آرام،ص‏ 17-16.

(5).فیلم عصر جدید چارلی چاپلین گویای همین حقیقت است که انسان گرفتار تکنولوژی،خود را تنها زمانی حس می‏کند و می‏یابد که مشغول کار هست و جز کار کردن،ابعاد و زمینه‏ها و جهات دیگر وجود خویش را فراموش کرده است و حتی انسان گرغتار چنین حالتی،در حین کار در کارگاه،زن خویش را نمی‏شناسد و دکمه‏های لباس او را پیچ و مهره می‏بیند و سعی می‏کند که با آچار آن دکمه‏ها را سفت کند.این فیلم به خوبی پدیدهء مسخ و یا الیناسیون را بیان می‏کند.

(6).تعبیراتی چون:الصلاة معراج المؤمن،الصلاة عمود الرین،الصلاة کل‏ قربان نفی،ان الاصلاة تنهی عن الفحشا و المنکر،الصلاة نور المؤمن.

(7).سر الصلاة.امام خمینی.ترجمهء سید احمد فهری.ص 120-119.

(8).سر الصلاة،ص 25.

(9).کتاب ایدئولوژی انقلابی.اقبال.ص 120-112.